۲۹


Send to Balatarin Share on FaceBook

گاه گاهی که دفتر گذشتتو ورق می زنی
چیزایی می بینی که دهنت وا می مونه
امروز که داشتم تو سر رسید قدیمیم می گشتم یه نوشته پیدا کردم
ماله حدود دوازده سیزده سال پیش
که روز قبل تولدم نوشته بودم
خدایی دهه شصت و جنگ و بمباران بد تأثیری رو نوجوانیه ما گذاشت
اکثر نوشته های اون زمانم در باره جنگ و دشمن و نا امیدیه

به هر حال
از اونجا که فردا روز تولدمه بد ندیدم اینجا پست کنم
یه جورایی خنده داره که چیزی رو که دوازده سال پیش تو همین روز نوشتم
امروز رو اینترنت پست می کنم

این شما و این هم من شاعر وقتی هیفده سالم بود:

از دوازدهمین سنگر بهمن پنجاه و نه
پای به جبهه زندگی گذاشتم
جبهه سرب و دود و آهن
با دشمنانی تا بن دندان مسلح
دشمنانی با کوله باری از مکر و حیله
و من
تنهای تنها
مسلح به سلاحی از غرور و کینه
تا به سنگرهای آینده
نوامیدوارانه بنگرم
و هم زمان با آمدنم
یک نفر فریاد زد: “سلام غریبه!”

ارسال دیدگاه

اعداد عکس سمت چپ را اینجا تايپ کنيد

کردستان دات کام



اگر تو روی نيمکتی
این سوی دنيا
تنها نشسته ای
و همه آن چه نداری کسی ست

آن سوی دنيا
روی نيمکتی ديگر
کسی نشسته است
که همه آن چه ندارد
تويی

نيمکت های دنيا را بد چيده اند...






یافتن مطالب :