۲۹
گاه گاهی که دفتر گذشتتو ورق می زنی
چیزایی می بینی که دهنت وا می مونه
امروز که داشتم تو سر رسید قدیمیم می گشتم یه نوشته پیدا کردم
ماله حدود دوازده سیزده سال پیش
که روز قبل تولدم نوشته بودم
خدایی دهه شصت و جنگ و بمباران بد تأثیری رو نوجوانیه ما گذاشت
اکثر نوشته های اون زمانم در باره جنگ و دشمن و نا امیدیه
به هر حال
از اونجا که فردا روز تولدمه بد ندیدم اینجا پست کنم
یه جورایی خنده داره که چیزی رو که دوازده سال پیش تو همین روز نوشتم
امروز رو اینترنت پست می کنم
این شما و این هم من شاعر وقتی هیفده سالم بود:
از دوازدهمین سنگر بهمن پنجاه و نه
پای به جبهه زندگی گذاشتم
جبهه سرب و دود و آهن
با دشمنانی تا بن دندان مسلح
دشمنانی با کوله باری از مکر و حیله
و من
تنهای تنها
مسلح به سلاحی از غرور و کینه
تا به سنگرهای آینده
نوامیدوارانه بنگرم
و هم زمان با آمدنم
یک نفر فریاد زد: “سلام غریبه!”