chocolate wrapper
جمعه, اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۹
تمام ناتمام من با تو تمام می شود.

.
.
من بانگ برکشیدم
از آستانِ یأس
آه ای یقینِ یافته، بازت نمی نهم
.
.
.
احمد شاملو
غم دانه دانه میافتد روی صورتم
شور است
طعم نبودنت…
وره یارم وره ای تازه یارم
وره استیره که ی شو گار تارم
وره ای شاپری بالی خیالم
وره ای شو چرای روناکی مالم
وره ای خج وره ای خاتو زینم
وره با بژن و بالا که ت ببینم
وره با دامری آوات و تاسه م
وره با بسکه کت لا دا هنا سه م
وره ای نو نمامی باخی ژینم
وره با بژن و بالاکه ت ببینم
وره سور با له سه ر واده و بلینی
وره کرد به و مه که پیمان شکینی
وره یارم وره ای تازه یارم
وره استیره که ی شوگاری تارم
وره ماچم دیه ماچی خدایی
که بیزارم له ماچی سینمایی
- هیمن
هر دری را باز می کنم
تو پشت آن ایستاده ای.
هر تلفنی به صدا در می آید
صدای تو از آن شنیده می شود.
حتی
همه ی کانال های تلویزیون
تو را نشان می دهند.
این قطره های باران ولی…
اشک های تو نیستند.
«دوستت دارم» های من اند
که به پایت می ریزم…
دلم میخواهد ویرگول باشم
تا وقتی به من میرسی
کمی مکث کنی…!
ناامید نیستم. نقطه
نه من هیچگاه دوباره ناامید نخواهم شد. نقطه
حتی وقتی نیستی. نقطه
حتی در عصرهای خاکستری یک شنبه. نقطه
حتی وقتی که فاصله یک آسمان است. نقطه
من فقط
-با همه وجود-
دلم می خواهد که آخر تابستان شود
و برای یک بار هم که شده زندگی با من لج نکند…
نه، اینجا دیگر نقطه نمی خواهد
تازه اواسط بهار است…
تو
رنگ می دهی،
به لباسی که می پوشی.
بو می دهی،
به عطری که می زنی.
معنا می دهی،
به کلمه های بی ربطی
که شعرهای من می شوند.
نامه های من به تو،
برتر از خود مایند!
چرا که نور،
برتر از فانوس است.
شعر،
برتر از کتاب.
و بوسه، برتر از لب هاست!
نامه های من به تو،
برتر از خود مایند…
این نامه ها،
اسنادی هستند که دیگران
زیبایی تو و عشق مرا،
در آن ها خواهند یافت!
باد
روسری ات را برداشت.
باد
روسری ات را با خود برد.
باور نداشتم!
آن شب،
خدا هم می خواست
موهای تو را ببیند.
من تو را دیدم که لبخند می زدی به احساس های من
من شنیدم که هزار بار می گفتی دوستت دارم
من احساس کردم که دست های لرزانم را گرفتی و تابستان شدم.
من دیدم، شنیدم و کاملا احساس کردم…
من…
- این فلسفه ی بیدار شدن از خواب، عجیب مرا اذیت می کند!
زندگی باغ قشنگی نیست
که در خنکای بعد از ظهر فروردین
روی نیمکتی،
زیر پرگل ترین بوته ی یاسش
بنشینی.
مست خواب،
و عشق کنی.
زندگی راه بندان میدان آزادی،
ظهر مرداد،
در پیکان قراضه ای است،
که شیشه اش خاک گرفته
و پلاستیک سیاه صندلی هایش
ترک خورده.
تو،
بستنی فروش دوره گردی،
که لحظه ای بهشت می دهی
و یک هفته دل پیچه!