chocolate wrapper

جمعه, اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۹

dove wrapper

بازت نمی نهم

چهارشنبه, اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹

.

.

من بانگ برکشیدم

از آستانِ یأس

آه ای یقینِ یافته، بازت نمی نهم

.

.

.

احمد شاملو

من و دل تنگ

یکشنبه, اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۹

غم دانه دانه می‌افتد روی صورتم
شور است
طعم نبودنت…

هاناکم

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۹

وره یارم وره ای تازه یارم
وره استیره که ی شو گار تارم

وره ای شاپری بالی خیالم
وره ای شو چرای روناکی مالم

وره ای خج وره ای خاتو زینم
وره با بژن و بالا که ت ببینم

وره با دامری آوات و تاسه م
وره با بسکه کت لا دا هنا سه م

وره ای نو نمامی باخی ژینم
وره با بژن و بالاکه ت ببینم

وره سور با له سه ر واده و بلینی
وره کرد به و مه که پیمان شکینی

وره یارم وره ای تازه یارم
وره استیره که ی شوگاری تارم

وره ماچم دیه ماچی خدایی
که بیزارم له ماچی سینمایی

- هیمن

“دوستت دارم” های من

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۹

هر دری را باز می کنم
تو پشت آن ایستاده ای.
هر تلفنی به صدا در می آید
صدای تو از آن شنیده می شود.
حتی
همه ی کانال های تلویزیون
تو را نشان می دهند.

این قطره های باران ولی…
اشک های تو نیستند.
«دوستت دارم» های من اند
که به پایت می ریزم…

مکث

دوشنبه, اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۹

دلم میخواهد ویرگول باشم
تا وقتی به من میرسی
کمی مکث کنی…!

نقطه

یکشنبه, اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۹

ناامید نیستم. نقطه
نه من هیچگاه دوباره ناامید نخواهم شد. نقطه
حتی وقتی نیستی. نقطه
حتی در عصرهای خاکستری یک شنبه. نقطه
حتی وقتی که فاصله یک آسمان است. نقطه
من فقط
-با همه وجود-
دلم می خواهد که آخر تابستان شود
و برای یک بار هم که شده زندگی با من لج نکند…
نه، اینجا دیگر نقطه نمی خواهد
تازه اواسط بهار است…

تو

شنبه, اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۹

تو
رنگ می دهی،
به لباسی که می پوشی.

بو می دهی،
به عطری که می زنی.

معنا می دهی،
به کلمه های بی ربطی
که شعرهای من می شوند.

نامه های من به تو

جمعه, اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۹

نامه های من به تو،
برتر از خود مایند!

چرا که نور،
برتر از فانوس است.
شعر،
برتر از کتاب.

و بوسه، برتر از لب هاست!
نامه های من به تو،
برتر از خود مایند…

این نامه ها،
اسنادی هستند که دیگران
زیبایی تو و عشق مرا،
در آن ها خواهند یافت!

باد

پنجشنبه, اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹

باد
روسری ات را برداشت.
باد
روسری ات را با خود برد.
باور نداشتم!
آن شب،
خدا هم می خواست
موهای تو را ببیند.

خواب

چهارشنبه, اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹

من تو را دیدم که لبخند می زدی به احساس های من
من شنیدم که هزار بار می گفتی دوستت دارم
من احساس کردم که دست های لرزانم را گرفتی و تابستان شدم.
من دیدم، شنیدم و کاملا احساس کردم…
من…

- این فلسفه ی بیدار شدن از خواب، عجیب مرا اذیت می کند!

دیروز

چهارشنبه, اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹

زندگی باغ قشنگی نیست
که در خنکای بعد از ظهر فروردین
روی نیمکتی،
زیر پرگل ترین بوته ی یاسش
بنشینی.
مست خواب،
و عشق کنی.

زندگی راه بندان میدان آزادی،
ظهر مرداد،
در پیکان قراضه ای است،
که شیشه اش خاک گرفته
و پلاستیک سیاه صندلی هایش
ترک خورده.

تو،
بستنی فروش دوره گردی،
که لحظه ای بهشت می دهی
و یک هفته دل پیچه!

کردستان دات کام



اگر تو روی نيمکتی
این سوی دنيا
تنها نشسته ای
و همه آن چه نداری کسی ست

آن سوی دنيا
روی نيمکتی ديگر
کسی نشسته است
که همه آن چه ندارد
تويی

نيمکت های دنيا را بد چيده اند...






یافتن مطالب :