سه شنبه, دی ۲۹م, ۱۳۸۸
معمولاً زیاد از ترافیک خوشم نمیاد.
ولی بعضی وقتها ترافیک وقت خوبیه واسه یه لحظه مکث کردن و اطرافو دیدن.
چون تو ماشین گیر کردی و کاری نمی تونی بکنی، تازه متوجه موزیکی که از استریو پخ میشه میشی،
یا قطره های بارون که نم نم همه آلودگی ها رو میشوره،
یا صف طولانی ماشینا که مثل مار تو جاده می خزه و با همه خسته کنندگیش هنوزم قشنگه.
امروز صبح از ترافیک و برف و بارون چندتا عکس گرفتم.
میذارم اینجا شاید خوشتون بیاد.
مثله همیشه واسه دیدن سایز بزرگتر رو عکسها کلیک کنید.



ارسال شده با موضوع روزانه, عکس | بدون دیدگاه »
سه شنبه, دی ۲۹م, ۱۳۸۸
وقتی دو هفته بیشتر به بیست و نه سالگیت نمونده ولی تازه دو هفته است که دلت مثله بچه های هیجده ساله و تازه عاشق شده می زنه، یا یه جای کارت به شدّت می لنگه، یا اینکه تا همین چهارده روز پیش یه جاش لنگ میزده!
با وجود همه سوراخ سنبه ها و خرابی های ساختمون زندگیم، خوشحالم که بالاخره فهمیدم چیکار باید بکنم.
بازی زندگی واسه دنباله خودمون گشتن و پیدا کردن خودمون نیست، بازی زندگی واسه ساختن خودمونه!
زیاده جسارت است.
ارسال شده با موضوع روزانه | بدون دیدگاه »
جمعه, دی ۲۵م, ۱۳۸۸
چند روز میشه که مدام یه قسمت از “در گلستانه” ی “سهراب” رو زمزمه می کنم.
گفتم اینجا بذارم شاید حال شما هم یه کم بهتر بشه.
هشت سال بود به هشت کتاب سر نزده بودم!
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش
بیاید با هم اینقدر مشکلات زندگی رو جدی نگیریم!
به جاش یه کم به روشنایی ها و چیزای خوبی که تو زندگیمون داریم دل خوش کنیم.
می دونم حرفام خیلی کلیشه است ولی باور کنید اینجوری زندگی خیلی قشنگ تر می شه.
اونوقت با هم بخوونیم: من چه تووووووووپم امروز….
این شما و این هم قسمتایی از “در گلستانه” اثر “سهراب سپهری”،
بر قرار باشید….
لب آبی
گیوهها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
“من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، میچرخد گاوی در کرت
ظهر تابستان است.
سایهها میدانند، که چه تابستانی است.
سایههایی بیلک،
گوشهیی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا میخواند.”
ارسال شده با موضوع روزانه | بدون دیدگاه »
پنجشنبه, دی ۲۴م, ۱۳۸۸
بعضی وقتا یه ضربه بزرگ لازمه تا تکونت بده و از سکون درت بیاره.
بعضی وقتا باید تا پای مرگ بری تا یادت بیاد که اصلاً زندگی نکردی.
بعضی وقتا باید خودتو تو اوج تنهایی ببینی تا بفهمی تنها نیستی.
از همتون به خاطر سرزدن هاتون، زنگ زدن هاتون، و پیغام و ایمیل گذاشتناتون ممنونم.
انگار این ضربه واسه من لازم بود تا دوباره زندگی کردن رو شروع کنم.
از همه اونا که یادم انداختن با اینکه تو غربتم ولی غریب نیستم یک دنیا ممنونم!
ارسال شده با موضوع متفرقه | بدون دیدگاه »
دوشنبه, دی ۲۱م, ۱۳۸۸

ارسال شده با موضوع عکس, متفرقه | بدون دیدگاه »
سه شنبه, دی ۱۵م, ۱۳۸۸
*** این نوشته گریزیه از زندگیم برای گم کردن خودم در دنیای کارم ***
با همه زیبایی و راحتی کار با ویندوز هفت، واقعیت اینه که برای کاربرانی مثل من یکی از مهمترین امکانات هر سیستم عاملی داشتن کنترل کامل بر محیط کامپیوتر در یک نقطه واحد هست.
واسه این کار مایکروسافت در ویندوز هفت God Mode رو در اختیار کاربرانش گذاشته.
God Mode یه پرونده ساده هست که تمامی امکانات ویندوز هفت رو با هم تو یه جا جمع می کنه.
در این حالت کاربر تمامی امکانات کنترل پنل، تغیر ظاهر، جزییات دست رسی و تقریباً تمام امکانات تنظیم شدنی ویندوز هفت رو در یک جا با هم خواهد داشت.
ورود به God Mode بسیار ساده است.
واسه این کار فقط کافیه این دستور العمل رو دنبال کنید:
یک پرونده (فولدر) جدید در هرجا که خواستید بسازید.
اسم فولدر رو دقیقاً به این چیزی که می گم تغییر بدید:

به همین سادگی!
شما اکنون پوشه ای با ایکان کنترل پنل دارید (عکس زیر)

که تمامی جزییات تنظیمی ویندوز رو در یک مکان واحد در اختیارتون میذاره: (برای دیدن سایز بزرگتر روز عکس کلیک کنید.)

ارسال شده با موضوع روزانه, متفرقه | بدون دیدگاه »
سه شنبه, دی ۱۵م, ۱۳۸۸
دلم برات تنگ شده بابا،
چقدر جای گوش کردن ها و حرف نزدن ها و سرتکون دادن و پک به سیگار زدنت تو این حالم خالیه…
از کویر آمده بود
با دسته گلی از خاک،
یکّه و بلند،
این کبیر.
با گفتنی آمده بود.
از پیش دریا!
می رفت با گوش ها بنشیند،
و از نگاهها
احترام بخرد.
مرد گریه می کرد!
که چرا،
با این کبیری،
از کویر سرخ،
با امیدی پوچ آمده بود.
افسوس!
نوازش ها،
سوزش داشتند.
و محبّت
که رقاصه ای بود.
دست خاکیش،
در رنج این سفر،
با امید بهترین روز،
شاید بعد از کویر
با این کبیری
با اشتیاق آمده بود.
دید چشمه ها را کور!
جادّه ها را تار!
راستی،
چرا آمده بود…
مرد گریه می کرد از جهان کوچک،
آخر او
همچون خورشید کبیر،
با اشتیاق آمده بود.
به چوبش تکیه داد،
به بالا نگاه کرد،
آنجا که آرزوها قایم شده بودند.
و خدا…
خدایی نبود!
مرد،
پلک هایش را بست.
به عقب برگشت.
به آنجا،
که کاش مانده بود.
کبیر بزرگ برگشت به کویر،
آخر او
کبیر بود!
و جهان کوچک،
چون کویر…
ارسال شده با موضوع روزانه, شعر | بدون دیدگاه »
یکشنبه, دی ۱۳م, ۱۳۸۸
چند روزه سرمای خیلی بدی خوردم.
وقتی عطسه می کنم انگار همه مغزم تکون می خوره،
سینوزیت هام بدجوری عفونی شدن.
دو روزه غیر از واسه توالت رفتن از رختخواب بیرون نرفتم!
هرچی که به ذهنم می رسید چیدم دور خودم که مجبور نشم از زیر پتو برم بیرون D:
غذام تو چهل و هشت ساعت گذشته تشکیل شده از آب پرتقال و نون باگت \:
انقدر آب پرتغال و قرص ویتامین سی خوردم که همه جا رو نارنجی می بینم.
یادش به خیر یه زمونی وقتی مریض می شدم یکی بیست و چهار ساعته هوامو داشت.
با این همه از زندگی ناراضی نیستم!
خیلی چیزا دارم تو زندگیم که به تنهایی ارزش زنده موندن رو دارن،
مادر و خواهرام،
رفیقام،
کارم،
خاطره هام.
بگذریم…
امیدوارم زودتر خوب شم چون دیگه واقعاً تحمل آب پرتقال خوردن رو ندارم!

ارسال شده با موضوع روزانه | بدون دیدگاه »
یکشنبه, دی ۶م, ۱۳۸۸
مردم شهر من از سنگ شدم!
مثل یک لکه پر از ننگ شدم
مردم شهر من از دست خودم
چند روزی ست که دل تنگ شدم
مردم شهر! شما مثل منید
مثل من که پر نیرنگ شدم
مردم شهر کنون مثل شما
دوستدار قفس رنگ شدم
بی خیال از همه کس می گذرم
گفته بودم که من از سنگ شدم
- ریبوار
ارسال شده با موضوع شعر | بدون دیدگاه »
یکشنبه, دی ۶م, ۱۳۸۸
یک روز،
می آیی.
و در گورستانی دور،
در استخوان من می دمی!
تا شعرهای نا سروده ام را
بشنوی…
ریبوار – ۲۶ دسامبر ۲۰۰۹ – سالت لیک سیتی / یوتا
ارسال شده با موضوع شعر | بدون دیدگاه »
شنبه, دی ۵م, ۱۳۸۸
امروز ناجور دلم شکست!
دقیقاً همونجور که انتظارشو نداشتم!
تازه به حرف یکی از رفیقام ایمان آوردم:
“از تعطیلات سال نو متنفرم!
همیشه یا یکی میمره،
یا یکی سرطان می گیره،
یا یکی طلاق!”
با همه وجودم می گم:
از آخرسال متنفرم!!!
ارسال شده با موضوع روزانه | بدون دیدگاه »