دلم می سوزد از باغی که می سوزد…
پنجشنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۸۸حالم اصلاً خوب نیست!
هم روحی هم جسمی به شدّت داغونم.
مثله این کاکتوس که یادم رفت قبل از فصل بارندگی بیارمش تو.

تمام ناتمام من با تو تمام می شود.
حالم اصلاً خوب نیست!
هم روحی هم جسمی به شدّت داغونم.
مثله این کاکتوس که یادم رفت قبل از فصل بارندگی بیارمش تو.

وقتی صبح در خونه رو باز کردم با دیدن منظره بیرون یه لحظه خشکم زد!
این چند ماه تابستون به کلّی قیافه زمستون هایه سالت لیک رو از خاطرم برده بود.
دیروز هوا تقریباً آفتابی بود و امروز این شکلی:

چهارده درجه فارنهایت که میشه ده درجه زیر صفر سلسیوس!
گاهی اوقات سرمای اینجا انقدر گزنده ست که دلم واسه زمستونایه سنندج تنگ می شه.
و طبق معمول هر سال باز هم تصادف ها و به در و دیوار خوردن های راننده های ناشی یوتا شروع شد.
انگار این جماعت تو چهار پنج ماه تابستون کلّاً رانندگی کردن رو برف رو یادشون میره و هر زمستون باید از اول یاد بگیرن:

و ترافیک کند و تموم نشدنی:
ولی جدا از خطر راننده های ناشی، برف واقعاً چهره جدید و قشنگی به شهر میده:
و تلاش بی وقفه برای حداقل تمیز نگه داشتن پیاده رو ها:

و بالاخره رسیدن و پیروزی و نگاه به منظره بیرون از پنجره دفتر کارم:
یاده بابام و زم زمه هاش به خیر:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است…
چند وقته حس می کنم که این روزا آخرین روزامه!
نه با چیزی خوشحال می شم، نه چیزی ناراحتم می کنه.
حتی تصادف ماشین دیشب هم تکونم نداد!
چند روز دیگه سال آقامه،
چند روز بعدشم سال محسن…
نمی دونم این حالم واسه نزدیک شدنه سال مرگ بابا و داداشمه،
یا واسه اینکه فصل داره عوض می شه و زمستون کم کم تنه خسته شو رو شهر می کشه،
یا واسه اینکه این مدّت اینقدر به خودم فشار آوردم….
یا اینکه واقعاً دارم نفسای آخر رو می کشم!
هرچی هست حال خوبی نیست.
امیدوارم خوب یا بد زودتر این روزها هم تموم بشه.
بعضی وقتا آدم دیگه تحمل بیشتر رو نداره!
الان من اونجام…
بد شانس ترین نسل تاریخ ایران ما هستیم : تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بود… تو بچگی هم دوران جنگ بود… دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید… رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن… فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد… ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد.
بارالها! ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم، خودت راه راست را به سوی ما کج کن.
چقدر ثانیه ها نامردند
گفته بودند که بر می گردند
برنگشتند و پس از رفتنشان
بی جهت عقربه ها می گردند
آه این ثانیه های بی رحم
چه بلایی به سرم آوردند
نه به چشمم افقی بخشیدند
نه ز بغضم گرهی وا کردند
از چه رو سبز بنامم به دروغ
لحظه هایی که یکایک زردند
لحظه ها ،همهمه هایی موهوم
لحظه ها، فاصله هایی سردند
بگذارید ز پیشم بروند
لحظه هایی که همه بی دردند…
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم …