عکس روز
سه شنبه, مرداد ۲۷م, ۱۳۸۸
تمام ناتمام من با تو تمام می شود.

هیچ کس
همه چیز را
برای همیشه به باخت نمی دهد
این بازی آنقدر ادامه خواهد داشت
که یا سپیده سر بزند
و یا ما لباسی سپید بر تن کنیم
صبور باش
فردا
حکایت این بازی هم
تمام خواهد شد

سال ها پیش از این٬من که هرگز شعر نگفته بودم خواستم شاعری
هم کرده باشم٬چیزی شبیه به شعر گفتم:
“در این راکد
در این گرداب
در این آرامش موهوم
چرا آیا
می گرداند موج
می غلطاند سنگ
دریا….”
از دنیا و خلقت و حیات و ممات چیزی دستگیرم نشده است.
شبی تاریک در اتاق خواب هتل در نیویورک خواب بودم٬خیال کردم
خدا در اتاقم می باشد.
سلام و ادب و احترام به جا آوردم و پرسیدم: آیا اجازه می دهی
سوالی بکنم؟
فرمود: آری. گفتم: آیا زمان و مکان را هم تو آفریده ای؟ گفت: البته!
گفتم: پس تو قبل از اینکه زمان و مکان را بیافرینی کجا بودی؟!
فرمود: فضولی موقوف!!!
راستش این است که از خلق و خلقت و مخلوق چیزی حسابی سرم
نمی شود.
حیرانم و بی خبر و ماندن را به مردن ترجیح می دهم و معتقدم که آدمیزاد
مسائل مهم خلقت را نفهمید و گمان نمی رود که بفهمد.
عیبی هم ندارد.
در مجهولات غوظه ورم……..

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر ازتصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک میشدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
وقتی گالیله در اثر شکنجه و تهدیدات کلیسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد و به صاف بودن کره زمین “اعتراف” کند، یکی از شاگردان گالیله به سمت او آمد و گفت: “بدا به حال سرزمینی که قهرمان ندارد.” گالیله در جواب گفت: “بدا به حال سرزمینی که به قهرمان احتیاج دارد.”
بیایید خود قهرمان باشیم و به دنبال قهرمان نگردیم!
ANDREA: Unhappy the land that has no heroes! . . . GALILEO: No, unhappy the land that needs heroes
بینه بی احساس بودن و حس نکردن خیلی فرقه
میونه درد نگرفتن و بی دردی یه دنیا فاصله ست
ای رهگذر!… ای آشنای ناشناسم…
من، پاره ای از یک دل صد پاره هستم…
در جستجوی کاروان زندگی ها …
تک ساربانی، بیکس و آواره هستم…
تا در تک این شام دهشتزا نمیرد:
این(هست) دیروز افکن فردا پرستم…
در هر کران، از آسمانی بی ستاره…
صد کاروان بیکران، سیاره هستم!
ای رهگذر! ای ناشناس آشنایم!
من، شاعری هستم که دیوانم تو هستی!
سر خورده از ایمان پوچ آسمانها:
روی زمین زنده،ایمانم تو هستی…
محکوم اگر هستم، به زعم شب پرستان:
آزاده زندانبان زندانم، تو هستی…
هر نغمه ی هر تار تک چنگ حزینم:
(آنی) تب افزا، از جهانی ناله دارد…
نامم:(شرنگی) سینه سوز و کینه افروز
از جام شهد سر گذشتی- واله دارد…
هر قطره خون در هر رگ بی صاحب من …
فرمان عصیان از دل صد لاله دارد…
هر تک طپش- در قلب من، تک زنگ شومی است…
بر تک مزار پرت دیروز سیه روز…
هر قطره اشکم: مهد لبخندی زفرداست…
لرزنده، بر رخسار شادی سوز امروز…
تک پرچمی هستم، به دست مست ابلیس
بر تارک نعش خداوندان دیروز…
پشتم اگر- چون آسمان- تا گشته ای دوست!
چون و چرایش را مپرس از من ، گناهست!
بار خمیده پشت من: هفت آسمان اشک…
هفتاد دریا، آسمان گم کرده- آه است…
کوهی که از پشتم فلک را می کند سیر:
تک دره ی وارونه ای در قعر چاه است…
باور کن! ای دیر آشنای ناشناسم!
ای رهگذار بیکس پس کوچه ی زیست!
در قلب شب. گر -غیر شب- چیز دگر هست…
در قلب من- جز قلب من- چیز دگر نیست…