عکس روز

سه شنبه, مرداد ۲۷م, ۱۳۸۸

صدف

سه شنبه, مرداد ۲۷م, ۱۳۸۸

 

 

هیچ کس

همه چیز را

برای همیشه به باخت نمی دهد

این بازی آنقدر ادامه خواهد داشت

که یا سپیده سر بزند

و یا ما لباسی سپید بر تن کنیم

صبور باش

فردا

حکایت این بازی هم

تمام خواهد شد

نامه – سید علی صالحی

دوشنبه, مرداد ۲۶م, ۱۳۸۸
سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

نیکو خردمند در سی سی یو

دوشنبه, مرداد ۲۶م, ۱۳۸۸

نیکو خردمند

من…

سه شنبه, مرداد ۲۰م, ۱۳۸۸

سال ها پیش از این٬من که هرگز شعر نگفته بودم خواستم شاعری
هم کرده باشم٬چیزی شبیه به شعر گفتم:

“در این راکد
در این گرداب
در این آرامش موهوم
چرا آیا
می گرداند موج
می غلطاند سنگ
دریا….”

از دنیا و خلقت و حیات و ممات چیزی دستگیرم نشده است.
شبی تاریک در اتاق خواب هتل در نیویورک خواب بودم٬خیال کردم
خدا در اتاقم می باشد.
سلام و ادب و احترام به جا آوردم و پرسیدم: آیا اجازه می دهی
سوالی بکنم؟
فرمود: آری. گفتم: آیا زمان و مکان را هم تو آفریده ای؟ گفت: البته!
گفتم: پس تو قبل از اینکه زمان و مکان را بیافرینی کجا بودی؟!
فرمود: فضولی موقوف!!!
راستش این است که از خلق و خلقت و مخلوق چیزی حسابی سرم
نمی شود.
حیرانم و بی خبر و ماندن را به مردن ترجیح می دهم و معتقدم که آدمیزاد
مسائل مهم خلقت را نفهمید و گمان نمی رود که بفهمد.
عیبی هم ندارد.
در مجهولات غوظه ورم……..

کودکی ها

سه شنبه, مرداد ۲۰م, ۱۳۸۸

 

اولین روز دبستان بازگرد
 کودکی ها شاد و خندان باز گرد
 باز گرد ای خاطرات کودکی
 بر سوار اسب های چوبکی
 خاطرات کودکی زیباترند
 یادگاران کهن مانا ترند
 درسهای سال اول ساده بود
 آب را بابا به سارا داده بود
 درس پند آموز روباه و خروس
 روبه مکار و دزد و چاپلوس
 روز مهمانی کوکب خانم است
 سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
 فیل نادانی برایش موش بود
 با وجود سوز و سرمای شدید
 ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
 ما پر ازتصمیم کبری می شدیم
 پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
 یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
 برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
 خش خش جاروی با پا روی برگ
 همکلاسیهای من یادم کنید
 باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
 بچه های جامه های وصله دار
 بچه های دکه سیگار سرد
 کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
 جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک میشدیم
 لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
 یاد آن گچها که بودش روی دوش
 ای معلم نام و هم یادت به خیر
 یاد درس آب و بابایت به خیر
 ای دبستانی ترین احساس من
 بازگرد این مشقها را خط بزن

گالیله

شنبه, مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸

وقتی گالیله در اثر شکنجه و تهدیدات کلیسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد و به صاف بودن کره زمین “اعتراف” کند، یکی از شاگردان گالیله به سمت او آمد و گفت: “بدا به حال سرزمینی که قهرمان ندارد.” گالیله در جواب گفت: “بدا به حال سرزمینی که به قهرمان احتیاج دارد.”
بیایید خود قهرمان باشیم و به دنبال قهرمان نگردیم!

ANDREA: Unhappy the land that has no heroes! . . . GALILEO: No, unhappy the land that needs heroes

جماعت یه دنیا فرقه…

دوشنبه, مرداد ۵م, ۱۳۸۸

بینه بی احساس بودن و حس نکردن خیلی فرقه
میونه درد نگرفتن و بی دردی یه دنیا فاصله ست

در قلب شب، گر غیر شب چیز دگر هست…

دوشنبه, مرداد ۵م, ۱۳۸۸

ای رهگذر!… ای آشنای ناشناسم…
من، پاره ای از یک دل صد پاره هستم…
در جستجوی کاروان زندگی ها …
تک ساربانی، بیکس و آواره هستم…
تا در تک این شام دهشتزا نمیرد:
این(هست) دیروز افکن فردا پرستم…
در هر کران، از آسمانی بی ستاره…
صد کاروان بیکران، سیاره هستم!
ای رهگذر! ای ناشناس آشنایم!
من، شاعری هستم که دیوانم تو هستی!
سر خورده از ایمان پوچ آسمانها:
روی زمین زنده،ایمانم تو هستی…
محکوم اگر هستم، به زعم شب پرستان:
آزاده زندانبان زندانم، تو هستی…
هر نغمه ی هر تار تک چنگ حزینم:
(آنی) تب افزا، از جهانی ناله دارد…
نامم:(شرنگی) سینه سوز و کینه افروز
از جام شهد سر گذشتی- واله دارد…
هر قطره خون در هر رگ بی صاحب من …
فرمان عصیان از دل صد لاله دارد…
هر تک طپش- در قلب من، تک زنگ شومی است…
بر تک مزار پرت دیروز سیه روز…
هر قطره اشکم: مهد لبخندی زفرداست…
لرزنده، بر رخسار شادی سوز امروز…
تک پرچمی هستم، به دست مست ابلیس
بر تارک نعش خداوندان دیروز…
پشتم اگر- چون آسمان- تا گشته ای دوست!
چون و چرایش را مپرس از من ، گناهست!
بار خمیده پشت من: هفت آسمان اشک…
هفتاد دریا، آسمان گم کرده- آه است…
کوهی که از پشتم فلک را می کند سیر:
تک دره ی وارونه ای در قعر چاه است…
باور کن! ای دیر آشنای ناشناسم!
ای رهگذار بیکس پس کوچه ی زیست!
در قلب شب. گر -غیر شب- چیز دگر هست…
در قلب من- جز قلب من- چیز دگر نیست…

کردستان دات کام



اگر تو روی نيمکتی
این سوی دنيا
تنها نشسته ای
و همه آن چه نداری کسی ست

آن سوی دنيا
روی نيمکتی ديگر
کسی نشسته است
که همه آن چه ندارد
تويی

نيمکت های دنيا را بد چيده اند...






یافتن مطالب :