سه شنبه, تیر ۲۳م, ۱۳۸۸
بچه که بودم
بچه که بودم وقتی به آینده فکر میکردم ،همیشه خودمو اون بالا بالا ها میدیدم
همیشه آینده روشن بود
همیشه خودمو غرق ثروت میدیدم
همیشه فکر میکردم اگه بزرگ شم همه چی دارم
وقتی بزرگ شدم یه فراری میخرم
وقتی بزرگ شدم دختر آرزو هامو با یه نیگا مال خودم میکنم
وقتی بزگ شدم یه خونه ویلایی میلیاردی دارم تو بالا شهر ،یه ویلا تو شمال ،یه دونه هم تو بلاد کفر
وقتی بزرگ شم حتما فوتبالیست بزرگی میشم
وقتی بزرگ شدم حتما آدم معروفی میشم
وقتی بزرگ شدم میرم ونیز ،فلورانس ، اسپانیا ، تو یه ساحل با شن هایه سفید دراز میکشم و تو یه دستم مشروبه و تو اون یکی موهایه حاج خانوم مادر بچه ها
اما …
میدونی مشکلات از کی شروع شد؟
از اون وقتی که فهمیدم دیگه بزرگ شدم
حالا همه جا خاکستریه ……
ارسال شده با موضوع روزانه | بدون دیدگاه »
سه شنبه, تیر ۲۳م, ۱۳۸۸
تاواریش
با توام
با تو
تاواریش می بینی
مرده پرستی را خرافه پرستی را
دیوانگان را ببین
که تبلیغ می کنند دیوانگی را
عقب ماندگی را
و چه ساده با کلمات بازی می کنند تا عوام فریبی کنند
جهاد… شهادت….
تاواریش می بینی
چگونه فریب می دهند هم نسلانمان را
نمایش بازی می کنند:
خاک بر سرشان می کوبند
و
فرق سر می شکافند با قمه
تاواریش
احمقان را ببین
که گریه می کنند برای هیچ
که زجه می زنند برای هیچ
تاواریش
با من ببار که می بارم
برای حماقت هزار ساله سرزمینم.
ارسال شده با موضوع شعر | بدون دیدگاه »
پنجشنبه, تیر ۱۸م, ۱۳۸۸
یه وقتی
ما بین کشاکش هر روز زندگی
بین حس تنهایی و غریبی آمیخته با یأس و ناامیدی
بین هشت تا پنج کار کردن و پنج تا نه تو خیابونا چرخیدن و نه تا خواب گریه کردن
یه وقتی اون بینا
سرتو بالا می گیری و می بینی نه بابا زندگی زیادم بد نیست
تویی که به آه و ناله معتادی وگرنه زندگی چیزه خوبیه
به قول سهراب:
“زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ…”
زندگی اصلاً چیز بدی نیست خدا شاهده
بر قرار باشید.
ارسال شده با موضوع روزانه | بدون دیدگاه »
سه شنبه, تیر ۱۶م, ۱۳۸۸
شاعر دست های آبی تو
چند روزی است سرد و بیرنگ است
آسمان را سیاه می بیند
و دلش مثل کوچه تان تنگ است
***
شاعر دست های آبی تو
راهی یک غروب طوفانیست
باز برگرد ای همیشه طلوع
پای او در رکاب ویرانیست
***
با توام! آینه اگر آمد
باز از جادّه های برفی سرد
بگو آن شاعر همیشه سپید
رفت تا انتهای زخمی زرد
***
بگو آن شاعر همیشه سپید
مثل باران پر از نجابت بود
با تو ای انتهای سرد امید
مثل تو نه! پر از صداقت بود
***
بگو از لحظه های دلتنگیش
یک سبد شعر سبز جا مانده است
یک سبد شعر بی قرار قشنگ
از دلی پاک و آشنا مانده است
***
باز با یاد انتظاری سرخ
پیش این یادگار خسته به مان
زندگی را دوباره آبی کن
پیش آینه شکسته بمان
ارسال شده با موضوع شعر | بدون دیدگاه »