می روم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم…
شنبه, شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹ |
تمام ناتمام من با تو تمام می شود.

زمان: دقایقی پیش از اذان صبح روز اول ماه رمضان
مکان: استدیو ضبط شبکه کردستان دات کام
نام برنامه: آوازهای نیلوفری پروازهای شبنم عشق

(مجری به سیخ ترین وجه ممکن ساکن و ثابت نشسته و جملات را از تولید به مصرف تقدیم می کند. چون مجری ثابت است دوربین ها حرکت می کنند. بالاخره باید یک چیزی در برنامه حرکت کند دیگر!)
مجری: شوق شبنم کلماتم را به گل نیم خفتة چشمان شما می سپارم تا گردگیری کنید از صندوقچه دل های آسمانی وصالتان در این لحظات همکلامی سکوت و ملکوت و گفت وگوی دونفره با خدای قنوت بشارت یابید از این کمترین که شش دقیقه از عاشقی ها باقی ست تا اذان و اِذن عاشقی در اُذُن شما چشم به راهان آسمان ترنم کند.
[ترجمه به زبان هنجار: شش دقیقه تا اذان صبح باقی است.]
پیشاپیش نماز و روزه هاتون قبول.
والضحى * واللیل إذا سجى * ما ودعک ربک وما قلى * وللآخرة خیر لک من الأولى * ولسوف یعطیک ربک فترضى*
بیا بی تو احساس ماندن ندارم
و اندیشه شعر خواندن ندارم
دلم بی تو تنهاست ای روح دریا
ببین خود نیازی به گفتن ندارم
بهار آمد اما به چشم تو سوگند
که کاری به جز گریه کردن ندارم
تو را دوست دارم تو را می پرستم
بیا بی تو احساس ماندن ندارم.
- ریبوار
پشت دیوار جدایی
من و غم تنهاییم.
غصه ای نیست!
که دیوار فرو خواهد ریخت،
و من و دل،
به تماشای خودت می آییم…

غم دانه دانه میافتد روی صورتم
شور است
طعم نبودنت…
پس کجاست؟
چند بار
خرت و پرت های کیف باد کرده را
زیر و رو کنم:
پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارت های اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رو نوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام …
پس کجاست؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم:
چند تا بلیط تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خواروبار
صورت خرید جنس های خانگی …
پس کجاست؟
یادداشتهای درد جاودانگی؟
- قیصر امین پور
چند وقتیه کم میخوابم
دلیلش ساده است:
زندگی واقعیم خیلی از رویاهام قشنگتره.
نمی تونم از این واقعیت زیبا دل بکنم، واسه دنیای خواب و رویا که امکان نداره به این زیبایی باشه.
دوست دارم.
به دلیل برگزاری مراسم جشن و سرور در فیها خالدون نویسنده، این وبلاگ تا اطلاع ثانوی در شادمانی مطلق به سر می برد.
با تشکر از خانواده محترم امیر شلخت و سپاس ویژه از دختره!

یک شنبه عصر ها هوا اینجا خیلی شبیه دم غروب جمعه های ایران میشه
از ساعت سه و چهار به بعد انگار از در و دیوار غربت می باره
آسمون اونقدر خاکستریه که انگار خدا هم دلش گرفته
به هر حال امروز هم یه یکشنبه دیگه از تقویم بهاره و این دل درمونده ما بازم عجیب گرفته.
