چهارشنبه, شهریور ۳م, ۱۳۸۹ |
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
آی نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی دل !
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک …
- اخوان ثالث
ارسال شده با موضوع شعر | دیدگاهها خاموش
دوشنبه, مرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ |
تمام روز،
این پرسش ذهنم را آزار می دهد:
بالاخره اکسیژن است، یا چشمان تو
که مرا به تنفس تشویق می کند؟…
- ریبوار
ارسال شده با موضوع شعر | دیدگاهها خاموش
شنبه, خرداد ۲۲م, ۱۳۸۹ |
بیا بی تو احساس ماندن ندارم
و اندیشه شعر خواندن ندارم
دلم بی تو تنهاست ای روح دریا
ببین خود نیازی به گفتن ندارم
بهار آمد اما به چشم تو سوگند
که کاری به جز گریه کردن ندارم
تو را دوست دارم تو را می پرستم
بیا بی تو احساس ماندن ندارم.
- ریبوار
ارسال شده با موضوع روزانه, شعر | دیدگاهها خاموش
جمعه, خرداد ۲۱م, ۱۳۸۹ |
پشت دیوار جدایی
من و غم تنهاییم.
غصه ای نیست!
که دیوار فرو خواهد ریخت،
و من و دل،
به تماشای خودت می آییم…

ارسال شده با موضوع روزانه, شعر | دیدگاهها خاموش
پنجشنبه, خرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ |
گفت معشوقی به عاشق کای فتا
تو به غربت دیده ای بس شهرها
پس کدامین شهر زان ها خوشتر است؟
گفت آن شهری که در وی دلبر است.
- مولوی

ده لین یاری گوتی جاری به یاری:
گه ریده ی شاره زای زور گوندو شاری
له هه موان خوشترو جوانتر چ جی یه؟
گوتی: ئه و جی یه خوشه یاری لی یه
- هیمن
ارسال شده با موضوع شعر | دیدگاهها خاموش
چهارشنبه, اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ |
.
.
من بانگ برکشیدم
از آستانِ یأس
آه ای یقینِ یافته، بازت نمی نهم
.
.
.
احمد شاملو
ارسال شده با موضوع شعر | دیدگاهها خاموش
پنجشنبه, اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۹ |
وره یارم وره ای تازه یارم
وره استیره که ی شو گار تارم
وره ای شاپری بالی خیالم
وره ای شو چرای روناکی مالم
وره ای خج وره ای خاتو زینم
وره با بژن و بالا که ت ببینم
وره با دامری آوات و تاسه م
وره با بسکه کت لا دا هنا سه م
وره ای نو نمامی باخی ژینم
وره با بژن و بالاکه ت ببینم
وره سور با له سه ر واده و بلینی
وره کرد به و مه که پیمان شکینی
وره یارم وره ای تازه یارم
وره استیره که ی شوگاری تارم
وره ماچم دیه ماچی خدایی
که بیزارم له ماچی سینمایی
- هیمن
ارسال شده با موضوع شعر | دیدگاهها خاموش
پنجشنبه, اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۹ |
هر دری را باز می کنم
تو پشت آن ایستاده ای.
هر تلفنی به صدا در می آید
صدای تو از آن شنیده می شود.
حتی
همه ی کانال های تلویزیون
تو را نشان می دهند.
این قطره های باران ولی…
اشک های تو نیستند.
«دوستت دارم» های من اند
که به پایت می ریزم…
ارسال شده با موضوع شعر | دیدگاهها خاموش
دوشنبه, اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۹ |
دلم میخواهد ویرگول باشم
تا وقتی به من میرسی
کمی مکث کنی…!
ارسال شده با موضوع شعر | بدون دیدگاه »
یکشنبه, اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۹ |
ناامید نیستم. نقطه
نه من هیچگاه دوباره ناامید نخواهم شد. نقطه
حتی وقتی نیستی. نقطه
حتی در عصرهای خاکستری یک شنبه. نقطه
حتی وقتی که فاصله یک آسمان است. نقطه
من فقط
-با همه وجود-
دلم می خواهد که آخر تابستان شود
و برای یک بار هم که شده زندگی با من لج نکند…
نه، اینجا دیگر نقطه نمی خواهد
تازه اواسط بهار است…
ارسال شده با موضوع شعر | بدون دیدگاه »
شنبه, اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۹ |
تو
رنگ می دهی،
به لباسی که می پوشی.
بو می دهی،
به عطری که می زنی.
معنا می دهی،
به کلمه های بی ربطی
که شعرهای من می شوند.
ارسال شده با موضوع شعر | بدون دیدگاه »
جمعه, اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۹ |
نامه های من به تو،
برتر از خود مایند!
چرا که نور،
برتر از فانوس است.
شعر،
برتر از کتاب.
و بوسه، برتر از لب هاست!
نامه های من به تو،
برتر از خود مایند…
این نامه ها،
اسنادی هستند که دیگران
زیبایی تو و عشق مرا،
در آن ها خواهند یافت!
ارسال شده با موضوع شعر | بدون دیدگاه »